
صبح زود مریم مثل هر روز پارچ قرمزش را پر از آب میکند و از پلهها بالا میرود. بالا… بالاتر… و بالاتر؛ تا به در کوچک میرسد. پشت آن در، درخت زیتون منتظرش است.
مریم میگوید: «سلام درخت قشنگم! خوبی؟ من خوبم. بابابزرگ هم خوبه.» بابابزرگ هزار تا درخت زیتون دارد، ولی همهشان در یک باغ بزرگ ماندهاند. وقتی اسرائیلیها آمدند و آنها را از خانه بیرون کردند، بابابزرگ فقط توانست این درخت کوچک را با خودش بیاورد. مریم میگوید: «من مراقب تو هستم، تا روزی که دوباره به باغ بزرگ برگردی!»
درخت مریم هنوز زیتون ندارد. درختها باید بزرگ شوند تا میوه بدهند. مریم برای این که درختش بزرگ شود، هر روز از آن مراقبت میکند. بعضی وقتها این کار آسان است، اما بیشتر وقتها سخت میشود.
یک روزهایی آب قطع میشود
بعضی وقتها نمیتواند از خانه بیرون بروم…
بعضی روزها آسمان تاریک میشود
و بعضی وقتها باید در خانه بماند تا کارهای مهمتری انجام بدهد…
مریم روی برگهای درخت دست میکشد و میگوید: «دلت برای باغ و دوستهایت تنگ شده؟ من هم دلم برای خانه تنگ شده.» بابابزرگ میگوید یک روز به خانهشان برمیگردند. آن روز درخت قشنگ مریم هم زیتونهای طلایی میدهد.